در آرام ترین ساعات شب، هنگامی که در عالم خواب و بیداری بودم، هفت خویشتن من دور هم نشستند و نجوا کنان چنین گفتند: خویشتن اول: من در تمام این سال ها در تن این دیوانه وبودم، و کاری نداشته ام جز این که روز دردش راتازه کنم و شب اندوهش را برگردانم، من دیگر تاب تحمل این وضع را ندارم و اکنون شورش می کنم. خویشتن دوم: برادر، حال تو بهتر از من است،زیرا کار من اینست که خویشتن شاد این دیوانه باشم. من خنده های او را می خندم و سرود ساعات خوش او را می سرایم ، و با پاهایی که سه بال دارد اندیشه های روشن او را می رقصم . منم که باید بر این زندگی ملال آور شورش کنم. خویشتن سوم: پس تکلیف من، خویشتن عشق ، چه می شود،که داغ مشعل شهوات وحشی و امیال خیال آمیز هستم؟ منم که بیمار عشقم و باید بر این دیوانه بشورم. خویشتن چهارم: از میان شما من از همه نگون بخت ترم ، چون کاری به جز نفرت پلید و انزجار ویران گر نداده اند، منم آن خویشتن طوفانی که در سیاه ترین درکات دوزخ به دنیا آمده ام و باید سر از خدمت این دیوانه بپیچم. خویشتن پنجم: نه ، منم آن خویشتن اندیشمند، خویشتن خیال بافت، خویشتن گرسنگی و تشنگی، آن که مدام در پی چیز های ناشناخته و چیز های نیافریده می گردد ودمی آسایش ندارد ، منم که باید شورش کنم نه شما. خویشتن ششم: من خویشتن کارگرم، خویشتن زحمت کشی که با دستان شکیبا و چشمان آرزومند روز ها را صورت می بخشم و عناصر بی شکل را به شکل های تازه و ابدی در می آورم_ منم ان تنهای بی قرار که باید بر این دیوانه ی بی قرار شورش کنم. خویشتن هفتم: شگفتا که شما می خواهید در برابر این مرد سر به شورش کنید، زیرا یکایک شما وظایف مقدری بر عهده دارید که باید به انجام برسانید، آه! ای کاش من هم مثل شما بودم خویشتن با تکلیف معین! ولی من تکلیفی ندارم، من خویشتن بی کاره ام ، آن که در لا مکان و لا زمان خالی و خاموش نشسته است ، هنگامی که شما سرگرم بازسازی زندگی هستید . ای همسایگان آیا شما باید شورش کنید یا من؟ هنگامی که خویشتن هفتم این گونه سخن گفت، آن شش خویشتن دیگر با دلسوزی به او می نگریستند ولی چیزی نگفتند؛ و هر چه از شب بیشتر گذشت یکی پس از دیگری در آغوش تسلیم و رضای شیرینی به خواب رفتند . اما خویشتن هفتم همچنان چشم به هیچ دوخته بود ، که در پس همه چیز است. ..................................................................................................................................................................................... سوره ی یس ، آیات می فرماید : (77) اؤلم یر الانسان انا خلقناه من نطفة فإذا هو خصیم مبین..... آیا انسان ندید (نیاندیشید) که ما او را از نطفه ای( بیقرار ) آفریدیم؟ پس اینک ستیزه جویی آشکار شده است. (65)الیوم نختم علی افواههم و تکلمنا ایدیهم و تشهد ارجلهم بما کانوا یکسبون.... امروز بر دهانشان مهر می زنیم و دست هایشان با ما سخن می گویند و پاهایشان به آن چه کسب کرده اند گواهی می دهند. .....................................................................................................................................................................................
نوشته شده توسط عطرین در جمعه چهاردهم تیر 1387 ساعت 23:30 موضوع | لینک ثابت
سلام به دوستای خوبم که تو این مدت باعث شدن من امیدی برای ادامه ی نوشتن مطالب داشته باشم![]()
![]()
![]()
دلم گرفته ازهر چی آدمه که دورو برم هستن نمی خوام به کسی بی احترامی کنم ولی دلم گرفته ....![]()
سکوت جای نگفته های ماست ولی نمی خوام سکوت کنم
گاهی اوقات آدم ها وقتی سکوت می کنند فکر می کنی کم اوردن ولی همیشه این طوری نیست
سکوت می کنم به خاطر تلخی زندگی حتی به خاطر شیرینی هاش به خاطر بی کسی که هر چی فکرمی کنی
می بینی تنها نیستی هست با تو.. همیشه با تو می مونه اما گاهی اوقات دلت می خواد یکی باهات
حرف بزنه بگی، بگه اما نمی شه کسی که بدونه چی می خوای نیست کسی که بهت نگه چی بده
چی خوبه... نیست![]()
من دلم گرفته از این زندگی از بی کسی هاش از نامردی هاش از تنهایی هاش ....با خودتون می گید
خدا هست همیشه هست و بوده منم می گم هست همیشه هست می گم مهربونه اما وقتی خودم
و می بینم که کاری نکردم دلش و به دست بیارم... حس می کنم ازم دور شده واقعا می گم، نمی دونم تا حالا چنین حسی بهتون دست داده یا نه؟![]()
![]()
تصور خوب بودن تصور خوبی کردن هم از یادم رفته می گی طلسم شده وقتی بود که به غیر از خدا به
چیزی دیگه اعتقاد نداشتم ،می دونید که خدا دست شیطان و باز گذاشته حتی شده تو بعضی موارد
،قشنگ حس می کنم نمی شه نمی تونم نمی زاره، من به این چیزا عقیده نداشتم اما الان می گم هست ....![]()
از داشتن دوست زیاد همیشه خودداری می کردم آخه نمی تونم که مسئولیتش و به گردن بگیرم خوب هر چی هست یه حس مسئولیته نه؟![]()
![]()
اما الان از تنهایی خسته شدم بیزارم از این که این همه مدت با خودم تنها بودم
می تونم ازتون بخوام که کمکم کنید ![]()
![]()
هر کاری می کنیم می گن جرمه می گن اشتباهه، شده بگم این اشتبا ها رو دوست دارم داد می زنم ![]()
می گم :
یه حس ترس تو وجودمه که ازم جدا نمی شه یه جورایی باید باشه ![]()
بگذریم از این همه نا امیدی که تو وجودم رخنه کردن نمی زارن حرکت کنم ...![]()

می گم تا حالا شده عاشق بشید که نه دیده باشیدش و نه دیده باشه تورو ، جالب این جاست که با این
همه نا امیدی که از این زندگی و آدم هاش دارم عاشق شدم عاشقی که نمی دونه چی می خواد کی و می خواد ؟
می گم:
نا چشیده جرعه ای از جام او عشق بازی می کنم با نام او
عشق مقدسه عاشقی شرط داره این که از خودت بگذری
نمی گم نباید عشق زمینی داشته باشی ،نباید به چیزی غیر از خدا عشق بورزی ، می گم عاشق
شو و بدون چی می خوای ، بدون کی هستی و چی هستی!
جالب این جاست که حتی عشق و هم واسه خودمون می خوایم حاظر نمی شیم از خودمون بگذریم..
گفت شرح عشق لیلی می دهم خاطر خود را تسلی دهم
![]()
![]()
![]()
فکر می کنیم باید برا خدا فقط عبادت کنیم نیایش کنیم همه که اینا نیست ![]()
فکر می کنی آدم ها وقتی نماز می خونن وقتی دعا می کنن اگه خدا بهشون اون چیزی که می خوان
نده تا می تونن نا امید می شن و به دنیا و زندگی بد و بی را می گن
عبادت هم شده واسه آدم ها یه جور تجارت یه چیزی بدی یه چیزی بگیری
حتی تو این مورد هم از خودشون نمی گذرند...
من و ببخشید که شاید لابه لای حرفام حرفی زده باشم که شما رو ناراحت کرده باشم
یا بی احترامی کرده باشم ولی ازتون می خوام که کمکم کنید ![]()
می تونم بگم :
تا به کی نازی به حسن عاریت ما و من آیینه داری بیش نیست
واسه دوست داشتن فرصت کمه یادتون نره همتون و دوست دارم
تورو خدا برام دعا کنید احتیاج دارم به دعا هاتون
التماس دعا دارم ازتون، ![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
و جمله ی آخر...
اللهم عجل لولیک الفرج
الهی آمین
نوشته شده توسط عطرین در پنجشنبه سی ام خرداد 1387 ساعت 0:51 موضوع | لینک ثابت
یکی بود یکی نبود غیر از خدا هیچ کس نبود . هر چه رفتیم راه بود . هر چه کندیم چاه بود . کلیدش دست ملک جبار بود.
دختری بود به اسم معبود . یک روز سر راهش به باغی رسید در زد. در باز شد و هعمین که معبود قدم به باغ گذاشت در بسته شد جایش را دیوار گرفت.
معبود پس از گریه ی زیاد گرسنه و تشنه بود و بلند شد تا باغ را بگردد شاید چیزی برای خوردن باشد دید باغ درندشتی با میوه های جورواجوردر میان آن عمارتی قرار دارد .
صدا زد کسی جواب نداد . پس شروع کرد به وارسی عمارت . از ش اتاق گذشت همین که به اتاق هفتم رسید دید یک نفر در رختخواب خوابیده و روی صورتش ملافه ای سفید است .
ملافه را کنار زد و دید پسری جوان است مثل پنجه ی آفتاب . جوان را صدا زد . جوان جم نخورد . پارچه را پس زد و دید همه ی بدن جوان گله گله شوزن فرو کرده اند . معبود ترسید .
مات و مبهوت دورو براش را نگاه کرد تکه کاغذی را بالای سرجوان یافت . روی کاغذ نوشته بود هر کس چهل شب و چهل روز بالای سر این جوان دعا خواند و سوزن ها را از بدنش بیرون کشد
و همه ی این شب ها را با یک بادام و یک انگشتانه آب به سر کند روز خچهلم جوان عطسه می کند و بیدار می شود .
معبود سی و پنج روز بالای سر جوان نشت همان کار ها را انجام داد ولی دیگر بی رمق شده بود . در این موقع از پشت دیوار صدای سازی بلند شد . معبود رفت روی پشت بام دید یک دسته کولی
بار و بندیلشان را گذاشتند و دارند می رقصند معبود صدا زد: آهای ننه ! شما را به خدای یکی از دختر هایتان را بدهید به من تا من ازا تنهایی دق نکنم.
دخترکی کولی به او داده شد . معبود او را به حمام برد و به او گفت: (تو مونس و همدم من باش.)
اما از جوانی که در اتاق هفتم خوابیده بود چیزی نگفت.
دخترک بویی برد و از لای در به معبود آن جوان نگاه کرد و دید معبود دعا می کند ....... روز چهلم وقتی معبود از خواب بیدار نشده بود دختر کولی دوید و رفت بالای سر آن جوان دعا خواند و
سوزن چهلم را بیرون کشید جوان عطسه ای زد و بیدار شد دختر خود را به جای معبود جای زد داستان زندگی معبود را تعریف کرد .
جوان دختر کولی را به زنی گرفت و معبود بیچاره شد کنیز دختر کولی.
از قضای روزگاز طلسم جوان شکسته شد و معلوم شد جوان پسر پادشاه است. پس پادشاه هفت شبانه روز پهر را آذین بست و برای جوان و دختر کولی عروسی گرفت.
جوان پس از چند ماه بار سفر را می بندد و معبود از اوبه عنوان سوغات( سنگ صیور) می خواهد در طی سفر و خریدن سنگ صبور جوان از دکان داری می شنود : ( هر کس این سنگ صبور را
دل پر دردی دارد وقتی سنگ صبور را به او دادی همان شب می رود کنج دنجی می نشیند و همه ی سر گذشتش را برای سنگ صبور تعریف می کند و آخر سر می گوید:
سنگ صبور !
تو صبوری ! من صبور
یا تو بترک یا من می ترکم.
در این موقع باید تندی بپری و او را بگیری و گرنه دلش از غصه می ترکد و می میرد.
جوان سنگ صبور را می خرد و به معبود می دهد و همان طور که دکان دارگفته بود معبود را نجات می دهد.
صبح فردا فرمان می دهند گیس دختر کولی را به قاطر بندند و به سمت صحرا برند . بعد شهر را دوباره آذین می بندند و چراغانی می کنند و همه یدرد ها و غم های معبود به پایان می رسد ...
درست ناراحتی های معبود از آن جا شروع شد که صبرش به پایان رسید و آتش بی صبری رقصان و کولی وار به خرمن وجودش افتاد .
معبود خبر نداشت که این سرشت طبیعی و زندگی است که درست قبل از یک گشایش همه چیز واقا تیره و تار به نظر می رسد . مگر تاریکترین و سرد ترین لحظه ی شب درست قبل از سپیده دم
قرار نگرفته است؟
مگر آب جویباران درست در لحظه ی قبل از جابجایی سنگی که در مسیرش قرار دارد بیشترین فشار را تحمل نمی کند ؟؟
مگر جانوران درست در لحظه ی قبل از به دنیا آمدن نوزادشان بیشترین سختی را تحمل نمی کنند ؟؟
حافظ فرموده:
تا شدم حلقه به گوش در میخانه ی عشق
هر دم آید غمی از نو به مبارک بادم
اما هم او می فرماید:
این که پیرانه سرم صحبت یوسف بنواخت
اجر صبری ست که در کلبه ی احزان کردم.
پایان.
نوشته شده توسط عطرین در پنجشنبه شانزدهم خرداد 1387 ساعت 14:46 موضوع | لینک ثابت
نیمی از حرف هایم عاری از معناست اما می گویم تا آن نیمه ی دیگر تو را متاثر کند.
ما زدلبستگی حیله گران بی خبریم
از پریشانی صاحب نظران بی خبریم
عاقلان از سر سودایی ما بی خبرند
ما زبیهودگی هوشیاران بی خبریم
خبری نیست ز عشاق رخش در دو جهان
چه توان کرد که از بی خبران بی خبریم
سر عشق از نظر پرده دران پوشیده است
ما ز رسوایی این پرده دران بی خبریم
راز بیهوشی و مستی و خراباتی عشق
نتوان گفت که از راهبران بی خبریم
ساغری از کف خود باز ده ای مایه ی عیش
ما که از شادی و عیش دیگران بی خبریم.
یاد امام گرانقدر گرامی باد ....روحش شاد.
مناجات شیخ بایزید بسطامی (رحمة الله علیه ) از کتاب تذکرة الاولیا؛ شیخ فریدالدین عطار نیشابوری:نقل است که شیخ را دفن کردند. مادر علی که زن احمد خضرویه بود به زیارت شیخ آمد . چون از زیارت او
باز گشت گفت : میدانی که شیخ بایزید که بود؟
گفتند تو می دانی.
گفت : شبی در طواف کعبه بودم ساعتی بنشستم چنان دیدم که مرا بر آسمان بردند و تا زیر عرش
بدیدم و آنجا که زیر عرش بود بیابانی دیدم که پهنا و بالای آن پدید نبود و
همه ی بیابان گل و ریاحین بود . بر هر برگ گی نوشته بود که ابو یزید ولی.
و چون شیخ ابو سعید ابوالخیر به زیارت شیخ آمد. ساعتی بایستاد چون باز می گشت گفت: این جایی
است که هر که چیزی گم کرده باشد در عالم این جا باز یابد.
ذکر ابو الحسین نوری(رحمةالله علیه) از کتاب تذکرة الاولیا؛ شیخ فریدالدین عطار نیشابوری:
گفت: چهل سال تا میان من و دل جدا کرده اند که در این چهل سال هیچ آرزو نبود و به هیچ چیز شهوتم
نبود و هیچ چیز در دلم نیکو ننمود و این از آن وفت باز بود که خدای را بشناختم .
نقل است که نوری با یکی بنشسته بود و هر دو زار می گریستند چون آن کس برفت نوری روی به یاران کرد و گفت:
دانستید که آن شخص که بود؟ گفتند نه. گفت: ابلیس بود . حکایت خدمات می کرد و افسانه ی روزگار
خود می گفت واز درد فراق می نالید و چنان چنان که دیدیت می گریست و من نیز می گریستم.
شبلی گفت: پیش نوری شدم او را دیدم به مراقبت نشسته که موی بر تن او حرکت نمی کرد گفتم: مراقبتی چنین نیکو از که آموختی؟
گفت: از گربه ای که بر سوراخ موش بود و او از من بسیار ساکنتر بود.
نقل است که نوری بیمار شد. جنید به عیادت او آمد و گل و میوه آورد . بعد از مدتی جنید بیمار شد.
نوری با اصحاب به عیادت آمد پس با یاران گفت: هر کس از این بیماری جنید چیزی برگیرد تا او صحت یابد . گفتند : بر گرفتبم!
جنید حال بر خاست .نوری گفت: این نوبت که به عیادت آیی چنین آی نه چنان که گل و میوه آوری.

(پایان)
من آنقدر حرف در دل دارم که اگر هفت بار دیگر هم به دنیا بیایم همه ی دفتر هایم را پر
خواهم کرد نمی خواهم هیچ حرفی را ناگفته بگذارم مگر برای از تو سرودن چقدر فرصت دارم؟
نوشته شده توسط عطرین در جمعه سوم خرداد 1387 ساعت 23:59 موضوع | لینک ثابت
نقل است که پرسیدند از صبر: آن است که دست و پا برند و از دار آویزند و عجب آنکه این همه با او کردند.
نقل است که درویشی از او پرسیدعشق چیست: گفت: امروز بینی و فردا بینی و پس فردابینی.
آن روز بکشتند و دبگر روزش بسوختند و سوم روزش
به باد بر دادند یعنی عشق این است.
حسین منصور می گفت انا الحق... حسین منصور را بر دار زدند دستش جدا کردند پایش جدا کردند خنده
ای بزد با خون خویش رویش را مالید و گفت:
گلگونه ی مردان خون ایشان است.
گفتند روی را به خون سرخ کردی ساعد باری چرا آلوده کردی؟ گفت وضو می سازم :
رکعتان فی العشق لا یصح وضوهما الا بالدم.
در عشق دو رکعت است که وضوی آن درست نیاید الا به خون.
چشمانش را برکندند قیامتی از خلق بر آمد پس خواستند که زبانش ببرند گفت چندان صبر کنید تا
سخنی بگویم.
الهی! بدین رنج که بر تو همی برند محرومشان مگردان و از این دولتشان بی نصیب مگردان الحمد لله که
دست و پای من ببریدند در راه تو و اگر سر از تن باز کنند درمشاهده ی جلال تو بر سر دار می کنند .
پس گوش و بینی ببریدند وسنگ روان کردند پس زبانش ببریدند نماز شام بود که سرش ببریدند در میان
سر بریدن تبسمی کرد و جان بداد یک یک اندام او آواز می داد که انا الحق.
یک یک اعضایش را بسوختند و از خاکستر او آواز انا الحق می آمد چنان که در وقت کشتن او هر قطره ی
خون که می چکید الله پدید می آمد .
در ماندند . به دجله انداختند بر سر آب همان انا الحق می گفت .
پس حسین گفته بود چون خاکستر ما دردجله اندازند بغداد را از آب بیم بود که غرق شود خرقه ی من
پیش آب باز برید و اگر نه دمار از بغداد برآید .
پس خاکستر او جمع کردند و دفن کردند .
نقل است که شبلی گفت: آن شب به سر گور او شدم و تا بامداد نماز کردم سحر گاه مناجات کردم و
گفتم :الهی ! این بنده ی تو بود- مومن و عارف
و موحد - این بلا با او چرا کردی؟ خواب بر من غلبه کرد . به خواب دیدم که قیامت است و از حق فرمان
آمدی که این از آن کردم که راز ما با غیب گفت.
نقل است که چو او را به دار کردند ابلیس بیامد و کفت: یکی انا تو گفتی و یکی من. چون است که ازآن
تو رحمت بیاورد و از ان من لعنت؟
حلاج گفت: تو انا به در خودت بردی و من از خود دور کردم پس بدان که منی کردن نه نکوست و منی از
خود دور کردن به غایت نیکوست.
نقل است که شبانه روزی در زندان هزار رکعت نماز کردی گفتند: میگویی که من حقم .این نماز که را
می کنی؟ گفت؟ ما دانیم قدر ما.
گفت: در عالم رضا اژدهایی است که آن را یقین می خوانند که اعمال هژده هزار عالم در کام او چون ذره
ای است در بیابان.
نوشته شده توسط عطرین در پنجشنبه بیست و ششم اردیبهشت 1387 ساعت 18:31 موضوع | لینک ثابت
به چشمان من نگاه کن! رد باران بهار را در آن می بینی؟ عکس دیروزهای دور را چه طور؟ و یاس هایی که از دیوار خاطره لبریز می شدند و نیلوفرانی که در حاشیه ی خواب مرداب می روییدند... با کدام خاطره زندگی می کنی؟ هر روز صبح به کدام گلدان آب می دهی؟ از کدام خیابان می گذری؟ حال خودت را از کدام آینه می پرسی؟ جامه ی رستگاریت را د رکدام چشمه می شویی؟ ساعت چند با خدا حرف می زنی؟ چند بار موهای کودکیت را شانه میکنی؟ چقدر فرشتگان را ازنزدیک می شناسی؟ به چشمان من نگاه کن! رد آبی ابرها را در آن می بینی؟ عطر پرنده های ازلی را چه طور؟ و آسمانی را که هر روز گستر ده تر می شود و رنگین کمانی که مهربانی ملایم خورشید را با رنگ های مختلف به ما نشان می دهد... با کدام کفش قصد سفر داری؟ چند بار در روز به دل سر می زنی؟ به چند گنجشک نامه نوشتی؟ با چند درخت دوست شدی؟ چقدر به صدای داوود گوش دادی؟ چقدر زیبایی یوسف را دیدی؟ سرت را پایین مینداز آسمان را نگاه کن!فرشتگان می خواهند تو را نگاه کنند! خدا می خواهد از همه ی درختان راست قامت تر و از همه گل ها قشتگ تر باشی. تو باید از دهلیزهای تاریک و نمور نفس بگذری و به دشت های روشن ایمان برسی. باید از عشق بگویی و از بارانی که قرار است پس فردایمان را بشوید حرف بزنی. مروارید معبدی است که با رنج حول دانه ی شن بنا شده.چه عشقی اندام مارا ساخته و حول کدام دانه؟ ![]()
نوشته شده توسط عطرین در چهارشنبه هجدهم اردیبهشت 1387 ساعت 13:10 موضوع | لینک ثابت
من یک چهاردیواری دارم و همسایه هایی ... پسر همسایه مدام با صدای بلند با تلفن صحبت می کند و دختر همسایه با صدای بلند تلویزیون نگاه می کند و نوه های همسایه با صدای بلند بازی می کنند در چند قدمی چهار دیواری ام برجی می سازند و چند قدم اون طرف تر ازدحام و جنجالی دیگر... و من در این شلوغی و هیاهو تنها در چهار دیواری ام به دنبال خود می گردم که مدتی است نا پیداست انگار سالیان است که نیست! مدت ها گذشت تا در کنج خلوتم یافتمش و وقتی که خودم را پیدا کردم خدا را حس کردم در درون خود! و وقتی که خدا را حس کردم دیگر خود را فراموش کردم! و حالا خدا در چهار دیواری من حضور دارد با من منی که دیگر (من) نیست من یک چهار دیواری دارم.
نوشته شده توسط عطرین در یکشنبه یکم اردیبهشت 1387 ساعت 2:28 موضوع | لینک ثابت
روح زندگی...
هایش در دامن این شب تاریک را حس کنی روح زندگی را دریاب...
سجاده ای بر ابرها...
هر صبح خورشید با کوله باری از نور در آسمان ظاهر می شود و سجاده اش را بر ابرها می گستراند و
نماز صبحش را با عشق می خواند آری ! زلالی و درخشندگی خورشید به خاطر سلامی است که هر
صبح به خدا می دهد...
قایق...
امشب در قایق کوچک آرزوهایم نشسته ام و به سوی ساحل بی کران معرفت پارو می زنم چشم امیدم
به توست به تو که امید را آفریدی...
کیمیای مراقبه...
حقیقت بی هیچ پوششی کاملا عریان و آشکار در کنار ماست آن قدر نزدیک که حتی کلمه ی نزدیک هم
نمی تواند واژه ی درستی باشد !
چرا که حتی در نزدیکی هم نوعی فاصله وجود دارد...
همین قدر کافی است که بدانیم که:
می توانیم از کاستی های خود پله هایی برای پیشرفت بسازیم.
نوشته شده توسط عطرین در سه شنبه بیست و هفتم فروردین 1387 ساعت 0:34 موضوع | لینک ثابت
چنارها که می رقصند گنجشک ها نو عروسانی که در هلهله ی علفزار عریان می شوند بلوغ از نجابت پروانه می ریزد روی دست های باران معجزه شاید طعم لب هایی است که یک شب فرو می ریزد بر جسدی که بر نخاسته می رقصد و من در نگاهت جا مانده ام
نوشته شده توسط عطرین در یکشنبه بیست و پنجم فروردین 1387 ساعت 1:19 موضوع | لینک ثابت
هنگامی که سپیده دم از راز ابدیت سخن می گفت در میان دره ها پرسه می زدم در انجا جویباری روان درحال نغمه سرایی بود و با خود چنین می گفت: زندگی تنها شوخی و تفریح نیست زندگی خواست و ارادست.. حکمت گفتار و کلام نیست حکمت معنایی است در جان کلمات.. بزرگی و مقام والا نیست بزرگی شایسته ی کسی است که از مقام گریزان است.. نجابت و بزرگی انسان به اجداد او نیست چه بسا ادم ها ی بزرگ اجدادشان ادم کش بودند.. نه هر که در بند و زنجیر باشد امیر و فرمان بردار است گاه قفل و زنجیری از گردنبند با ارزش تر است.. بهشت ازتوبه و ندامت حاصل نمی شود بهشت در قلب پاک است.. دوزخ شکنجه و عذاب نیست دوزخ در قلب خالی است.. نه هر حقیری خار شمرده شود ثروت دنیا به خرقه ای و تکه نانی است.. زیبایی به سیما و صورت نیست به نوری است که در دل می تابد.. کمال تنها در پاکی روح نیست شاید در گناه نیز فضیلتی باشد.. این نغمه های جویبار شاید ذره ای از راز دریا بوده باشد....
نوشته شده توسط عطرین در یکشنبه هجدهم فروردین 1387 ساعت 1:2 موضوع | لینک ثابت
آخرین نوشته ها
سفری به درون.... تا نا کجا ... تا خود خودم
سنگ صبور
هر کس در این سرای درآید نانش دهید و از ایمانش هیچ مپرسید....
ذکر حسین منصور حلاج(رحمة الله علیه) از کتاب تذکرة الاولیا؛ شیخ فریدالدین عطار نیشابوری.
به چشمان من نگاه کن......
من یک چهار دیواری دارم..
می خواهم بدانم تا کجا باید رفت تا کجا ...
معجزه...
زمزمه های جویبار....
درباره وبلاگ

دل از جان کندن خود پروردن است...
چگونه می توانم خود را سرزنش نکنم... چگونه؟ من آنی نیستم که نشان می دهم من آن نیستم که دیگران به ظاهر " انسان "می بینند.
خدایا خلق کردن موجودی به نام انسان چه حکمتی داشت ؟ موجودی که در عین حال زیباست و دوست داشتنی ولی... در درون ٍ دایره ی خواسته هایش دوران می کند و سرگردان به گوشه ای پناه می برد.
کاش انسان نبودم ام...!
خدا همیشه بهشت را لا به لای جهنم پنهان می کند پس جای امیدواری است نه خرسندی!
فهرست اصلی
دوستان
زرداب سبز ............ جناب سید مهدی یوسفی
جند قدم نزدیکتر به خدا
ترویج اسلام ....... بنده ی خدا
سایت دیدنی برای شما.... ( جناب احسان)
مورنا نیوز
کویر
تنهایی با دنیای سحر ( سحر جان )
عاشقی ماهه مگه نه؟ (جناب حسن)
هر چه می خواهد دل تنگت بگو (جناب کیا)
غریب آشنا
بسم الله الرحمن الرحیم ( جناب سید محمد)
روزمرگی
جناب رضا باغی
نسیم حیات (فرشته جان)
رکن پنجم دموکراسی
دیوار سکوت (وندا)
سیب سرخ
بیاید با صدای بلند فکر کنیم (قاصدک)
اسطوره ی رینگ (داریوش)
شمیم معراج ( شمیم گلم)
تقسیم شادی ها (جناب محمد)
افسون عشق (جناب تیام)
هستی
شب 25
یه بوس کوچولو شاپرک خائن)
خدا خوبه
کلمات با چاشتی وفا
مرداب تنهایی (جناب اهورا)
یه قلب پاک از همه ی معابد جهان زیباتر (جناب رضا)
چیزی شبیه زندگی
مکتوبات یه محکوم به زندگی (جناب علی)
ترنم دل تنگی
هیچ کس ( ...... )
افسون
فراتر از آسمان
مهتاب مهربون
صبح است ساقیا قدحی پر شراب کن
دل نوشته ها
SMS جوک........
مهتاب مهربون (من میگم مهتاب عزیز)
رویای ماه ( زهرای عزیز)
تفکر سبز (جناب صالح )
فریاد مرد ( جناب رئیسی)
سکوت ( گل نرگس جان)
تنها من ( من و شمیم گل)
شهاب آسمانی ( جناب سعید)
عیسی مسیح (عاشق مسیح)
می نویسم گاهی (جناب میثم)
نزدیک ولی دور (لیدای عزیز)
شکوفه های هلو (سه آشنا)
یاد داشت هایی برای خدا (میترای عزیز )
عقیل باغی ( آدم فوق العاده بی رودر بایستی)
مطالب عاشقانه ....... عکس ها ی زیبا (جناب فرهاد کاظمی)
حرف های بیگانه ..... جناب علیرضا
کامران نجف زاده
هلی تختی
نوشته های من..........
تازه نفسیان ایلیا
حدیث خوبان
در سایه سار معرفت ( بهار عزیز)
شهاب ثاقب
فطرس
دیباچه ی دل
شمع
پیوندهای روزانه
نوشته های پیشین
طراح قالب
POWERED BY