|
دوستان عیب من ٍ بی دل حیران مکنید ... گوهری دارم و صاحب نظری می جویم
|
دیشب /نه/ از این شب به بعد حالم از این اطراف بهم می خورد...!
(سهراب: به سراغ من اگر می آیید ، نرم و آهسته بیائید مبادا که ترک بردارد چینی نازک تنهایی من...)
و من این جا تنها ..تنهای _له شده_لگد شده_تکه تکه حواله ی زمین شده.
.
.
.
دیدی..
به غرورم بر خورد!
تکه ای از روحم گم شد
اتفاقی که باید می افتاد ..به سان کودکی بی دست و پا؛افتاد..
و من _نه _دستش را نگرفتم.
امشب_نه_دیشب،حاله ای از ابهام را با انزجار در آغوش(سردم) کشیدم.
چه بی انصاف بود!!! آن آدمیزاده که برایت گفتم یادت هست؟!
آهای خدا!
همانی که در این نزدیکی...دوری!
می شنوی؟!
.
.
.
سوز شکوه هایم را می شنوی؟!
به خودم می گویم:
از فردا_آغاز می کنم لحظه ی آرامشم را ...
نه_،
به غرورم بر خورد!!!
جهنم...
گم شدم.خاموش شدم.
چه بی انصاف بود
چه بی انصاف است...
با توام می شنوی؟!
تو که عذابم کردی_آهان با تو...
می دانی عصر یک شنبه در چه فکری بودم؟!
با خودم اندیشیدم کاش می شد دلم را عوض کنم ...
با ...
با...
آهان یه تکه سنگ
صبح سه شنبه از مادرم پرسیدم:
فراموشی چیست؟
جوابی نشنیدم.خاموش شدم.
آخ...
که دیروز را یادت بود_و چه بی انصاف لبانت را به هم دوختی _
ای بی انصاف!
راز دل گفتم از تو نشنیدم چیزی...!
آخ_که چقدر _
حالم از این اطراف به هم می خورد...
آگهی (کسی نیست لباس سیاه مصیبت را از تنم در آورد؟!)
انتظارم را پاره_پاره ؛کردند.
قلب مصیبت زده ای صدا می زند:
آهای بی انصاف!
پشت پایت آب _نه_اشک ریختم.
بی انصاف
بی انصاف!
می خواهم چشمهایم را باز کنم...
تو هم می بینی!
می بینی!
عشق تنفر
یادته شنبه روز بدی بود!
.....
جمعه هم حرف تازه ای نداشت!
دست بردم به عقربه های ساعت
آخ_جون
فردا جمعه است
آخ_جون
ساعتم از کار افتاد
همه روز جمعه است
آهای بی انصاف!
حالا....
یه دل سیر
فراموشت می کنم
آخ....
شنبه روز بدی بود
روز بی حوصلگی
وقت خوبی که می شد غزل تازه بگی
ظهر یکشنبه ی من جدول نیمه تموم
همه خونه هاش سیاه
توی خونه جغد شوم
صفحه ی کهنه ی یادداشت های من گفت :
دوشنبه روز میلاد منه
اما شعر تو می گه
که چشم من تو نخ ابرِ که بارون بزنه
آخ اگه بارون بزنه...
غروب سه شنبه خاکستری بود
همه انگار نوک کوه رفته بودند
به خودم هی زدم از اینجا برو اما موش خورده شناسنامه ی من
عصر چهار شنبه ی من
_هه_
عصر خوشبختی ما فصل گندیدن من
فصل جون سختی ما
دیگه پنج شنبه اومد مثل سقائک پیر
رو نوکش یه چیکه آب گفت به من :
بگیر بگیر
جمعه حرف تازه ای برام نداشت
هر چی بود بیشتر از اینها گفته بود...
: فرهاد ...یادش گرامی
دستانی سرد
دستانی منجمد شد
از فقدان یک لمس
دستانی که نبض انتظارش از سفوط یک عشق
دیگر نمی زند...
از شب
تاریکی زاده می شود
از تاریکی
سکوت زاده می شود
از خورشید عشق
غروب زاده می شود...
و در غروب سایه ای در کنار من
آرام رنگ می بازد
...
پیر می شود....
و در گور شعری برای ابد مدفون می شود
....